یکی مثه من
دو تا پیت ۲۰ لیتری تینر و رنگ اونجا بود، من روی یکیشون نشسته بودم که ناگهان متوجه شدم داخلش پره از رنگ و ایناهه. به بغل خوابوندمش شروع کرد قل قل کردن روی زمین، یه ۳۰ سانتی بیرون از پیت جاری شد که فندک زدم، آتیش گرفت در همین حین گفتم بچهها دیگه بریم، به پنج قدم نرسید که یه صدای مهیبی لرزوندمون، آتیش عین فیلم هشدار برای کبری ۱۱ از ما رد شد، برگشتم دیدم پیت تو ارتفاع ۱۰ متری از زمینه. مقداد که بدنش زیادی داغ شده بود فکر کرد اتیش گرفته میخواست به پشت رو زمین بخوابه که آتیشو خاموش کنه، من که از خنده حرف نمیتونستم بزنم فقط بهش میخندیدم و با دست نشونش میدادم. اومدیم تو شهرک ابی که صداش میلرزید میگفت این عوضی یعنی من هر موقع هرجا میریم یه افتضاحی به بار میاره... هنوز که هنوز یاد اون روز میوفتم از خنده روده بر میشم. این بار چیزی برای نوشتن ندارم، البته تو ذهنم چیزایی برای نوشتن هست اما نمیدونم چرا نمیتونم پیاده کنم هرچند ما قلم زیبا و جذاب نداریم اما عالمی برای خودمون که داریم. فقط نفسی عمیق میکشم و میگم: هوف رسیدن به هدف با تمام سختی قشنگه... امروز دختر 10 ساله ایی مادر شد! امروز دختری در ماشین شیشه دودی با پسری همخواب شد! امروز دختری در التماس چشمانش در چهار دیوار زن شد! امروز مادری در مقابل پسر 3 ساله اش با مردی همخواب شد! امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند! امروز. . . دلم برای امروز گرفت!!! نمی دانم دنیا کثیف است یا چشمان من فاحشه..!!؟ يه روزش تعريف كنم؟ خيلي خوب حالا كه اصراره ميكنيد با اينكه تمايلي به گفتن حقايق گل و بلبلي جامعه خودمون ندارم اما ميگم. حركت كردم به سمت چهار راه كالج از فردوسي، ۱۰ قدم نرفته يه دختره رو ديدم كه با تلفن داره صحبت ميكنه اما زار زار گريه ميكنه، حالم گرفته شد آخه ياد بعضي موقع هام افتادم كه عصابم خورده تو خيابون و همش ميگم اي كاش يكي از اينا بودم و تو اين وضعيت نبودم. چند متري رفتم جلوتر ۴ تا دختر رو ديدم كه از فرط خنده به پارگي رسيده بودند! چار شاخ بريدم طبيعي بودا اما بريدم. نه سوال داره نه جواب هر كس يه جوري بالاخره ديگه. به تقاطق ويلا رسيدم از خط عابر كه داشتيم رد ميشديم ماشين جلو يه مرده پيچيد، اونم فحش خار و مادر كشيد به حراج. ديگه از جفت پوچ بودن خندم گرفت. اوسكل شده بودم به خودم گفتم اگه يك ماه هر روز بخوام به اين رفتارا اينقدر دقت كنم، سر ماه به وعدگاه روانيا ميرسم. حالا اين چيزايي كه همه روزه تو خيابون و مترو و بي آر تي و هزار جاي ديگه ديده ميشه، ميگذره اما واقعا بايد همين جوري پيش بريم؟ اصلا تا كي بايد اين جوري سر كنيم؟ البته ميشه خودمون گول بزنيم بگيم: خوب اينجا ايرانه ديگه! هان؟ اصلا من چيكارهام كه بخوام چاره ساز باشم شايدم من بايد تلاش كنم تا از روزنه به شكاف لايه اوزون برسيم؟ به هر حال ديگه نميشه گفت صلوات بفرست و حلش كرد يا گفت با هم دوست باشيم و مرام بذاريم. راه حل چيز ديگه است. به نظرم راه حل تو خونه من، تو و همه است. تا كي ميخواييم بچه هامون به جاي حرف زدن با كمربند يا با سيخ داغ درست كنيم؟ هان؟.... بلند شدم و خوشحال که یه کیفی تو این هوای ملس میکنم، تو آخرین سفری که به کردستان داشتم یه چتر هدیه گرفته بود، حالی به هولی برداشتمش و زدم بیرون از خونه. عجب هوایی بود با کلی شادابی شروع کردم راه رفتن تو خیابان چترم که گرفته بودم تو دستم اما یه لحظه حس کردم از بالا خشکم اما از پائین خیسم..... اوه اوه مادر بگرید، یه نگاه به زمین کردم دیدم بلللللللللللله دولنگ کفشم سوراخ هستند. سرت و درد نیارم اعصاب داغون خلاصه به این نتیجه رسیدم خودم بزنم به بیخیالی اما انگار همیشه اونی که ما میخواییم نمیشه. هرچند عادت دارم به این نوع مسائل..... به هرحال دوست دارم این هوا رو چون شماله. هر چیز حتی اگر تلخ و بدم باشه اما شمال باشه رو دوست دارم روز اول مهر سال ۷۶ بود با مادرم به سمت دبستان اميد انقلاب رفتيم خونه ما از همه جا شهركمون به مدرسه نزديكتر بود آخه بلوك ۱۷ بوديم، ديرتر از همه راه افتاديم اما دير نرسيديم. در مدرسه سبز بود و داشت صداي يه سرود كه دقيقا يادم نيست از بلندگوي مدرسه پخش ميشد، از در پشتي رفتيم تو مدرسه، به مادرم گفتم كه برو ديگه اما تو دلم ميگفتم كه خدا كنه نره، تو صف وايساديم و آقاي يگانه مهر بود يا خانم قائمي بود كه آمد و شروع به خوندن اسم ها كرد و گفت كي افتاد كلاس كدوم معلم. من افتادم كلاس خانم سيري، مادرم سريع پرس و جو كرد و گفت كه ميگن معلم خوبي نيست، شانسمون خوب بود چون خانم محمدزاده همسايمون بود و هم معلم سه ابتدايي بود من افتادم كلاس خانم ديلمان، يادش بخير چه زن فوقالعادهاي بود، به جرات بگم روزاي اول يه بچه شر بودم كه سرم به كار خودم بود اما روز به روز اوج گرفتم و امروز به ياد روز اول مدرسه ها حسرت مدرسه و سادگيشو ميخورم. اشتباه نکنم داشتم میرفتم خونه،داخل مترو دو تا دختر لاغر با قدی متوسط رو دیدم که حرکت دست و لرزش بدن داشتن اما صدایی نمیومد. قطار اومد و سوار شدم و گم شدن. ایستگاه آخر بود پیاده شدم یهو دیدمشون سوار پله برقی که شدیم برای خروج نزدیکشون رفتم خیلی جالب بودند. همه اونا رو نگاه میکردند آخه با اشاره باهم حرف میزدند اما اونا به کسی توجه نمیکردند، با اشاره که با هم حرف میزدند بعضی جاها لبخند میزدند و میخندیدند اما خندهای با یه ضرب المثل میشه توصیفش کرد (شنیدن کی بود مانند دیدن) فکر کنم زندگی اونا سخت باشه آخه احساسات نیاز به صدا داره نه که میگن صداست که میماند، راستی اونا از نعمت موسیقی محرومند به خصوص اپرای لالایی مادرها؛ ولی با این حال تلاش اونا برای زندگی هم الگو برای شاید ما و قابل تقدیر. ای کاش میتونستم وقتی سوالهایی تو ذهنم هست و از خالق میپرسم میتونستم جوابم بگیرم اما شایدم اگه میشنیدم بهشون فکر نمیکردم. نمیدونم!!!!!؟
| Design By : Pars Skin |


